تبليغاتX
بلوک 98

کوهنوردي

 

اگه اشتباه نکرده باشم يه هفت ، هشت سالي مي شد که تو اين ساعت قرار کوه نداشتم ، يعني دقيقا ساعت پنج صبح پاي ساعت ، توچال .

 

پيش کوهنوردي

ماجرا از اونجا شروع شد که چارشنبه عصر آقاي مدير سر زده اومد قسمت ما و آقايون همکار رو دعوت کرد به برنامه کوهنوردي ، بدون لحظه اي درنگ کردن ok دادم و موافقتم رو تو شرکت در برنامه اعلام کردم.

سه تا از همکاراي دفتر هم گفتند ما هم هستيم. اينطوري بود که قرار مدار ها رو با هم فيکس کرديم و قرار شد من برم دنبال يکي از دوستان که منزلش نزديک ما بود تا با هم بريم.

شب يه مهموني ، پيک نيک خداحافظي داشتيم تو پارک چيتگر که خانم يکي از دوستامون عازم سفر به سوئد بود . مهموني تا ساعت دو صبح داشت طول مي کشيد (که البته با اخطار پليس پارک مجبور شديم اونجا رو ترک کنيم تا اون بنده خدا ها هم برن بخوابن!!!)

رسيدن به خونه و آماده شدن براي خواب تا صبح ساعت چارونيم که زنگ موبايل بيدارم کرد کلا دو ساعت و نيم طول کشيد.

صبح به موقع رسيديم سر قرار نکته جالب اينکه پارکينگ توچال براي اولين بار بود که هزينه پارکينگ رو اول دريافت مي کرد علت رو که پرسيدم گفتند بعضي از کوهنوردان عزيز موقع رفتن يادشون مي رفت که بايد يه نيش ترمز بزنند و هزينه رو پرداخت کنند!

 

شروع کوهنوردي

هوا هنوز تاريک بود که راه افتاديم به سمت ايستگاه يک. گروه ما 8 نفر بود که 7 تا از همکارآي اداره بودن با يکي از فرزندان!

بايد اعتراف کنم کوهنوردي تو همچين هوايي اون موقع صبح از صد تا خواب ناز بيشتر مي ارزيد.

قدم هاي اهسته، همراه گفتگو از هر دري با همکارا که با چاشني شوخي همراه بود فضاي راهپيمايي و کوهنوردي ما رو صميمي تر کرده بود.

تا ايستگاه يک، کمي با فشار و احساس خستگي برامون همراه بود ولي از يک به بعد مسير خيلي بهتر شد و فشار کمتر بهمون اومد .

ايستگاه دو کوله ها باز شدن و هر کي هرچي داشت رو کرد! ميوه،خرما،پسته و...

با خوردن يه چاي نبات راه افتاديم به سمت ايستگاه سه .

تا ساعت 9 بالا رفتيم ولي چون تله کابين تا ايستگاه 5 روشن نشد مجبور شديم برگرديم که دير نرسيديم.

از ايستگاه دو تا يک رو با تله برگشتيم و بعد مراسم صبحانه بطور کامل اجرا شد که تو اون هوا بد جوري چسبيد.

پايان کوهنوردي

ساعت ده و نيم صبح بعد از خوردن صبحانه با خداحافظي از همکارها اولين تجربه کوهنوردي نيمه حرفه اي ! من به پايان رسيد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط چپ دست | 

درد

 

مي دونيد درد يعني چي ؟

 

درد براي من اينه که بفهمم کارمند جوان خدماتي اداره مون که

 

 هر روز ميز منو تميز مي کنه و عصري مي ياد سطل هاي زباله

 

 رو جمع مي کنه يه روز نويسنده کتاب کودکان بوده ....

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط چپ دست | 
 

 

ارت ....دي ز !

 

 

اينکه از يه ماه قبل برنامه ريزي کني و کلي ليست بنويسي که کيسه خواب يادم نره منقل و ذغال رو بردارم، توپ واليبال، دوربين عکاسي ، زيرانداز، لباس گرم ، عينک دودي و خلاصه کلي چيزاي ديگه که مي خواي ازشون تو مسافرت لذت ببري با تمام دوستات زمان رفتن تو فيکس کني و ساعت 8 بري اول جاده آبعلي وايستي تا بقيه هم بيان برا رفتن به ناهارخوران گرگان ولي ساعت 10 تازه سر و کله يکي شون پيدا مي شه و تا آخريشون با زنگ موبايلت بيدار بشه و خودشو برسونه مي شه ساعت يازده و نيم !

تازه اونوقت اگه بهت بگن بابا تا ناهار خوران خيلي راهه و بيا بريم نوشهر !!! اونوقته که ديگه به آدم کارد بزنن خونش در نمي ياد.

البته اين اتفاقات مال تابستون قبل بود که منجر به رفتن ما به نوشهر شد و ناهار خوران ماليد...

و اما خرداد امسال نه قراري گذاشتيم و نه قولي به کسي داديم، ولي مطمئن بودم طهرون بمون نيستم. شده بود برم رو چمن کنار اتوبان نيايش چادر بزنم اينکار رو مي کردم.

0- مسير 1 ساعته تهران دماوند رو 5 ساعت تو ترافيک مونديم .نمي دونم چرا همه م ر ق د رو گم کرده بودند و به سمت شمال مي رفتند.

1- روز اول تعطيلات دعوت شديم مشا(نزديک چشمه اعلا دماوند) خونه مادرخانم يکي از دوستان خيلي خوش گذشت و کلي هم اکسيژن استنشاق کرديم.

2- روز دوم با تفنگ شکاري رفتيم شکار! ولي بجز تپه خاکي چيزي دستگيرمون نشد.

3- بعد خوردن ديزي دسته جمعي ناهار به همراه دايي جان !!! تصميم داشتيم برگرديم طهرون ولي نمي دونم چي شد که با تعارف (همراه با اصرار!!) دوست خوبم ميرحامد که داشتن مي رفتن شمال دست و پام شل شد و ما هم راهي شديم.

همسفر پرفکت

هوا عالي

جاده خوب

ديگه چيزي کم نداشتيم واسه بهونه که بگيم بهمون خوش نمي گذره . تا آمل و بعد محمود آباد و نور ترافيکي به اون شکل نبود ولي چشمتون روز بد نبينه نزديک سيسنگان پيرمون در اومد، بارون مي باريد وکلي از مردم که تو چادر بودند مجبور به جمع کردن اون شدن و پناه بردن به ماشيناشون.

شب تنکابن مونديم(خونه دختر خاله ميرحامد)

صبح هوا بعد بارون جيگر شده بود! تا رشت رو حسابي حال کرديم.

خونه خاله حامد رفتيم (البته مادرخانمش هم هست) و حسابي تحويلمون گرفتن يه ميرزاقاسمي خوشمزه و خورشت فسنجون باحال همراه زيتون پرورده خونگي درست کرده بودند که ما هم تعارف معارف نکرديم ومثل لودر خورديم.

بعد گرفتن يه دوش و ريفرش شدن عصري رفتيم انزلي کنار اسکله باقالي خورديم.

شب هم تا نصفش تو خيابونا  فر مي خورديم شيرموز و اخته آلوچه و توت فرنگي هم حسن ختام خوردني هامون بود و بعد يه خواب سنگين...

برنامه امروزمون رفتن به قلعه رودخان بو که جاي همه خالي، خيلي خوش گذشت .

قلعه رودخان 20 کيلومتري شهر فومن در بالاي کوه بنا شده که متعلق به دوره سلجوقيان تمام مسير کوه رو پله سنگ چين کرده بودند و حدود 2 ساعتي پياده راه بود تا رسيديم به قلعه، مي تونم به جرات بگم يکي از بهترين مناظري بود که تا بحال ديده بوديم بقول يکي از بچه ها مثل فيلم ارباب حلقه ها بود.

بخاطر اينکه دل شما رو آب کني 2 تا از عکسار رو مي ذارم براتون.

روز آخر سفر هم تو راه از رودبار کلي زيتون خريديم وبا کلي انرژي مثبت برگشتيم طهرون

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط چپ دست | 

 

به خود آ

 

نه مرادم، نه مريدم، نه پيامم، نه کلامم، نه سلامم، نه عليکم، نه سپيدم، نه سياهم، نه چنانم که تو گويی، نه چنينم که تو خوانی، نه آنگونه که گفتند و شنيدی.

نه سمائم، نه زمينم، نه به زنجير کسی بسته و برده دينم، نه سرابم، نه برای دل تنهايی تو جام شرابم...

نه گرفتار و اسيرم. نه حقيرم، نه فرستاده پيرم، نه به هر خانقه و مسجد و ميخانه فقيرم. نه جهنم، نه بهشتم، چنين است سرشتم.

اين سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم، بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم.

حقيقت نه به رنگ است و نه به بو، نه به های است و نه هو، نه به اين است و نه او، نه به جام است و سبو، گر به اين نقطه رسيدی به تو سربسته و در پرده بگويم، تا کسی نشنود اين راز گهر بار جهان را.

آنچه گفتند و سرودند تو آنی، تو خود جام جهانی، گر نهانی عيانی، تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی، تو ندانی که خود آن نقطه عشقی، تو اسرار نهانی، همه جا تو، نه يک جای، نه يک پای، همه ای، با همه ای، همهمه ای، تو سکوتی، تو خود باغ بهشتی، تو به خود آمده از فلسفه چون و چرايی.

به تو سوگند که اين راز شنيدی و نترسيدی و بيدار شدی، در همه افلاک بزرگی، نه که جزيی، نه چون آب در اندام سبويی، خود اويی، بخودآی. تا به در خانه متروکه هر کس نشينی و به جز روشنی شعشعه پرتو خود هيچ نبينی و گل وصل بچينی. به خود آ.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط چپ دست | 

 

 

خستگي

يه آخر هفته ي شلوغ پلوغ رو پشت سر گذاشتم

پنجشنبه يه بيست نفري مهمون داشتيم از دوستاي دوران دانشگاه،‌

آخه ما يه دوره اي هجدهم هر ماه داريم که تقريبا از سال 74 برقراره .

اون وقت ها همه بچه ها مجرد بودن و بيشتر قرار دوره ها بيرون تو يه رستوران يا کافي شاب و شايدم درنهايت به اوشوني ، جايي مي رفتيم . ولي اين شيش هفت سال آخر چون همه متاهل شديم بلطبع مهموني ها هم خونوادگي شده .

بچه ها يکي يکي بابا شدن (With out me) و بچه هاشونم دارن بزرگ مي شن ديگه فکر کنم تا چند وقت ديگه جا واسه ما نباشه و اونا ميدون رو بدست بگيرن و ماها رو اوت کنند.

مهمونيمون ساعت يک ونيم صبح جمعه بود که تموم شد و منو همسر محترم که خستگي از سر و کولش مي ريخت حمله کرديم به سمت خواب...

جمعه هوا فوق العاده عالي بود نه صبح بود که بيدار شديم با اينکه مرتب کردن خونه و کلي کار ديگه مونده بود برامون ولي ترجيح داديم با اتول جديدمون بريم يه چرخي بزنيم و از هواي بهاري نهايت لذت رو ببريم .

ميدون درکه اينقدر شلوغ بود که جا پارک پيدا نکرديم . فقط نيم کيلو گوجه سبز برقوني خريديم و با نمک فراوون توي ماشين زديم تو گوشش (خيلي چسبيد)

از درکه هم گردش کرديم به سمت کرج و خونه يکي از فک فاميل هاي تازه عروس دوماد شده  چترمون رو باز کرديم و تا غروب که فيلم STEP UP 2 رو تماشا کرديم و بعد برگشتيم طهرون هونمون! (خونمون)

من طوري که دردسر آ (کاراي باقي مونده خونه) متوجه نشند يواش پيچوندم و رفتم رو تخت خواب و...(تعطيل)

اين هفته رو هم خدا خودش بخير بگذرونه کلي کار داريم که فکر کردن بهش مخمو مي پوکونه .

آي که چقدر دلم هوس يه مسافرت توپ کرده ....

شمال ...

کلاردشت ...

شايدم کردستان و بانه

فکر کنم الان وقتشه .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:49 قبل از ظهر  توسط چپ دست | 

بی عنوان

 

خيلي منتظر شدم تا يه اتفاقي بيفته و من بعدش بنويسم ،‌

اتفاقه هم افتاد ولي ننوشتم !

راستش نمي دونم چرا همش منتظرم زندگي بره جلوتر .... همين طوري جلوي جلو ....

ولي بازم به اون چيزي که مي خواستم نرسيدم.

شايد فقط من اينطوري به زندگي م نيگا مي کنم و باقي آدما هرکدوم برا خودشون برنامه اي دارند.

ولي نمي دونم چرا همش براي من همش تنها جلو رفتن و جلو رفتنه ...

امروز ديگه داشتم از دست خودم ذله مي شدم که بالاخره تصميم گرفتم يه کاري کنم يه چيزي بنويسم شايد دلم وا بشه...

فک کنم يواش يواش (گوش شيطون کر) داره ميشه...

شايد يه کم خستگي از کار و کلاس زبان، يه خورده بي حوصلگي و دلخوري از دوستان، کمي گرفتاري مالي و طولاني شدن انتظار و... باعث شده بود کلا آب روغن قاطي کنم و بهم فشار آورده بود.

ولي اينگار اوضاع داره بهترميشه .

نشونشم همين نوشتن امروزم بعد کلي وقته .

خدا کنه شما مث من نشيد که خيلي کلافه گي داره همسرت از دستت ناراحت ميشه ولي قدرت شو نداري بگي چته . بقيه آدما هم که جاي خود دارن .

خلاصه اينکه برام دعا کنيد درست شم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط چپ دست | 

باید بیشتر بگردم هنوز یه واقعی شو پیدا نکردم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط چپ دست | 

 

 

 

نوروز  همه ميمون

 

 

 

  

تعطيلات خوش بگذره...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط چپ دست | 

خدايا کفر نمي گويم

پريشانم

چه مي خواهي تو از جانم

مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي

خداوندا تو مسئولي

خداوندا تو مي داني که انسان بودن و ماندن دراين دنياچه دشوار است

چه رنجي مي کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

 

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                          (دکتر علي شريعتي)

 

اين SMS رو يه عزيزي برام فرستاده بود که دلم نيومد ساده ازش بگذرم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط چپ دست | 

آخه اين چه عيديه !!!

 

 

خدا رو شکر ما ايراني ها تو پيشواز رفتن، همه کس و همه چيز جلوتريم و يد(دست) طولايي هم داريم. قراره عروسي بشه يه هفته قبلش تمام در و همسايه رو بايد ذابراه کنيم که چيه داريم واسه پسرمون زن ميگيريم يا ترشيده مونو داريم مي فرستيم خونه بخت !

قراره دوماه عزاداري کنيم از يه ماه قبلش همه جا رو سياه پوش مي کنيم. حاجي قراره از مکه تشريف بياره هنوز تو دستشويي هتله ما تو فرودگاه منتظر نشستن پرواز لندنيم!

خوب فکر ميکنم آسمون ريسمون بافتن بسه ( قديما بهش مي گفتيم مقدمه)

نوروز هنوز نيومده همه چي سوبله شده، بابا قراره اگه خدا بخواد عمري باقي موند سال آينده حقوق کارمندا 20 هزار تومن اضافه شه ولي هنوز نه به داره نه به بار مردم با اين گروني ها کمرشون شکسته !

آخه به چه قيمتي قراره عيد بياد ؟ ما اگه سال نو نخوايم کيو بايد ببينيم؟ بابا کجاي دنيا هرسال که ژانويه ميشه بعدش همه جنساشون رو حتما بايد گرون کنند؟ مگه اونا کارگر و مواد اوليه ندارن ؟ اما فقط ماييم که ادعاي حمايت از قشر متوسط جامعه رو داريم و فقط ماييم که داريم آسفالتشون مي کنيم .

اين روزآ از در هر مرکز خريدي که رد مي شم خيلي از مردم رو مي بينم که دست خالي دارن برمي گردن بدون اينکه چيزي خريده باشن . البته هستند کسايي که معني دو برابر و سه برابر و تورم  و کلا معني قيمت رو نمي فهمند يعني براشون مهم نيست اگه يه کفش 20 هزار تومني رو 100 هزار تومن بخرند يا بيشتر

خونواده هايي داريم که براي فراموش نکردن مزه گوشت و مرغ رو به مصرف ادويه گوشت و پاي مرغ آوردن و تو همون فروشگاه مشتري هاي گوشت شتر مرغ 25 هزارتومني تو صفند. هرچند ديگه حرف از اين اوضاع  زدن بيهوده است مثل اين مي مونه که اين سيلي که راه افتاده قسم خورده يه عده رو از پا بندازه حال قرعه بنام کدوم بدبختي بيفته خدا عالمه .

اين عيد (لعنتي) اگه نبود شايد ديگه راننده تاکسي بهونه اي واسه گرون کردن کرايه ش نداشت . ميوه فروش کمتر طمع مي کرد . قصاب بالا رفتن قيمت علف رو بهونه گرون کردن گوشت نمي کرد. صاحب خونه ها منصف مي شدن و خون مستاجرشون رو تو شيشه نمي کردن. راجب خريد خونه هم که فکر کنم فقط از دست خود خدا کاري بر بياد.

خلاصه اينکه اين عيدي که داره مي ياد واسه خيلي ها از ظهر عاشورا غم انگيزتره  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط چپ دست | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اومدم طنز بنویسم
درام شد و روزمره گی
شاید نمی خواستم خندیدنم باعث گریه کسی بشه!

نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
پیوندها
چسب
تندر 90
آنچه گذشت
درد و دل
سکوت کوير باران
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان