شايد خيلي سخت باشه که بخواي بعد هفت، هشت ماه مطلب بنويسي
شايدم خيلي آسون باشه
بستگي به اون چيزايي داره که توي دلته
... که چقدر شو بتوني بيان کني
ولي اگه يه دليل محکم بخوام براي نوشتن
اون داره مياد.
نيکان ما فردا بدنيا مي ياد،
براي مون دعا کنيد ...
شايد خيلي سخت باشه که بخواي بعد هفت، هشت ماه مطلب بنويسي
شايدم خيلي آسون باشه
بستگي به اون چيزايي داره که توي دلته
... که چقدر شو بتوني بيان کني
ولي اگه يه دليل محکم بخوام براي نوشتن
اون داره مياد.
نيکان ما فردا بدنيا مي ياد،
براي مون دعا کنيد ...
|
… |
|
یاد دارم در غروبی سرد سرد می گذشت از کوچه ما دوره گرد داد میزد: کهنه قالی می خریم دسته دوم جنس عالی می خریم کاسه و ظرف سفالی می خریم گر نداری ، کوزه خالی می خریم اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید بغضش شکست اول ماه است و نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟ بوی نان تازه هوشش برده بود اتفاقاً مادرم هم روزه بود خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت آقا سفره خالی می خرید..؟ |
|
|
یه پنج شنبه پاییزی سرد به پیشنهاد یه دوست قدیمی تصمیم گرفتیم بریم اسب سواری کجا ؟ تفرش خونه خاله اش
به اتفاق دوستان راهی شدیم . ترافیک وحشتناک کمربندی آزادگان تا اتوبان ساوه کلی از انرژیمون رو گرفت.
توی راه نزدیک مقصدمون این رفقای پت و مت بنده به لطف گازیدنای زیاده از حد و اومدن با سرعت ۲۲۰ کیلومتر بنزین تموم کردن و تو راه موندن. فکرشو بکنید که با آزرا تو جاده بنزین تموم کنی بهت نمی خندن که مگه گاری رو فروختی آخرشو خریدی کور بودی ببینی آمپر بنزینت داره ته میکشه ؟
خلاصه دونفر بسیج شدن رفتن بنزین بگیرن ما هم موندیم مثلا اگه کسی اومد از خانواده دفاع کنیم حالا چه جوری نمی دونم.
مشکلمون نیم ساعته خدا رو شکر حل شد و نیم ساعت بعدشم رسیدیم .
یه روستای بکر و دست نخورده تو دل کوه با کلی سر و صدای شغال و روباه و گرگ که تقاضای آذوغه می کردن یحتمل.
هوا از طهرونمون خیلی سرد تر می زد ولی پاکیش به همه چیز می ارزید.
شب فست فود خوردیم (مثلا اومده بودیم اینجا که غذای سالم بخوریم)
برنامه شبمون با سرو کله زدن با سگ وحشی پسرخاله دوستمون که مهمونش بودیم شروع شد من که از هیچ سگی نمی ترسیدم بادیدن اون حسابی گرخیده بودم.
در ادامه رفتیم تا اسبهایی رو که قرار بود فردا سوار بشیم رو ببینیم که انصافا هم اسب های سر حال و خوش تراشی بودن ( دوتا نر و یه مادیان) خوشگل ترینشون هم یه اسب اصیل ترکمن بود بنام ارتش.
صبح ساعت ۸ خانم ها بیدار باش زدندما هم بساط صبونه رو با کره و تخم مرغ محلی و پنیر و... براه کردیم و حسابی دلی از عزا درآوردیم.
سراغ اسبها رفتیم و دوتاشونو زین کردیم (البته ما نه صاحب شون) بعد از گرم کردن اسبها نوبتی سوار شدیم اولش خیلی ترس برمون داشته بود و جرات نمی کردیم تند بریم ولی کم کم را افتادیم و ترسمون ریخت.
بچه ها وقتی سوار می شدن بیشتر در حال فیگور برای عکس گرفتن بودن تا اسب سواری ولی اونشم به ما ندید بدیدآ حال می داد.
یه رفیق کله خرابمون همون که دیشب یادش رفته بود به آمپر بنزین نگاه هم می شه کرد سه مرتبه از روی اسب پرت شد و خدا بهش رحمم کرد که فقط بدنش کوفته شد.
یه دو سه ساعتی با اسب ها حال کردیم وقتی هم اسب ها از نفس افتادن و هم ما گشنگی داشت کلافه مون می کرد برگشتیم خونه برای ناهار .
زغال باربیکیو رو راه انداختیم برای جوجه و درکنارشم قلیون که تازه تو جمع ما خودنمایی می کنه.
بعد خوردن یه ناهار تپل همه کله پا شدن. یه چرت که زدیم آماده شدیم برای برگشت البته قبلش من پول یه گوشی موبایل رو که کادو همسرم برای تولدم بود رو گرفتم و برای بچه ها به جای کیک تولد بستنی گرفتم.
اینجوری من هم وارد سی و دومین سال از زندگیم شدم .
شاد و http://www.tinypic.ws/viewer.php?file=f7ovgp1jyxzaajta31bb.jpg
بابايي
اينقدر بي انگيزه بودم و ننوشتم تا خدا خودش دست بکار شد و يه بهونه درست و حسابي داد دستم که ديگه نه نيارم ...
همه چي از اينجا شروع ميشه که من بابا شدم...
به همين سادگي. هفته قبل بعد از يه شک مختصر و خريد يه دونه بي بي چک و مثبت بودنشو و فرداش آزمايش خون فهميديم که بعله تا چند ماه ديگه ما بايد منتظر يه مسافر کوچولو باشيم که قراره کلي تو زندگي مون نقش بازي کنه .
شب اولي که من و پريسا فهميديم يه حس عجيبي داشتيم، دلمون هم قنج مي رفت و تو شک بوديم خلاصه اينکه اگه فردا پس فردا ديديد که من کاملا عاقل شدم و دارم درباره رفتار با کودک کتاب مي خونم تعجب نکنيد البته عکسشم ممکنه اتفاق بيافته و کودک درونم دوباره فيلش ياد هندستون کنه در هر دو حالت خبرشو بهتون مي دم.
فعلا...
يک خطي ها
اميدوارم همکار خوبمون که فردا عمل جراحي داره بسلامت به خونه برگرده (براش دعا کنيد)
هفته اول ماه رمضون رو هم پشت سر گذاشتم (با گناه کمتر)
جمعه رکورد مهموني دادن دارم 60 نفر از فاميل براي افطار (تو خونمون)
هوا امروز فوق العاده بود و بارون دم صبح که اومد کلي حال داد (البته من خواب بودم)
هنوز آخرين مدرک تحصيلي آقاي کردان مشخص نشده (فعلا همه دارن تکذيبش مي کنند)
پرسپوليس بالاخره جادوگر رو گرفت (...)
آخر هفته به همه خوش بگذره (مخصوصا غار نوردها)
کوهنوردي
اگه اشتباه نکرده باشم يه هفت ، هشت سالي مي شد که تو اين ساعت قرار کوه نداشتم ، يعني دقيقا ساعت پنج صبح پاي ساعت ، توچال .
پيش کوهنوردي
ماجرا از اونجا شروع شد که چارشنبه عصر آقاي مدير سر زده اومد قسمت ما و آقايون همکار رو دعوت کرد به برنامه کوهنوردي ، بدون لحظه اي درنگ کردن ok دادم و موافقتم رو تو شرکت در برنامه اعلام کردم.
سه تا از همکاراي دفتر هم گفتند ما هم هستيم. اينطوري بود که قرار مدار ها رو با هم فيکس کرديم و قرار شد من برم دنبال يکي از دوستان که منزلش نزديک ما بود تا با هم بريم.
شب يه مهموني ، پيک نيک خداحافظي داشتيم تو پارک چيتگر که خانم يکي از دوستامون عازم سفر به سوئد بود . مهموني تا ساعت دو صبح داشت طول مي کشيد (که البته با اخطار پليس پارک مجبور شديم اونجا رو ترک کنيم تا اون بنده خدا ها هم برن بخوابن!!!)
رسيدن به خونه و آماده شدن براي خواب تا صبح ساعت چارونيم که زنگ موبايل بيدارم کرد کلا دو ساعت و نيم طول کشيد.
صبح به موقع رسيديم سر قرار نکته جالب اينکه پارکينگ توچال براي اولين بار بود که هزينه پارکينگ رو اول دريافت مي کرد علت رو که پرسيدم گفتند بعضي از کوهنوردان عزيز موقع رفتن يادشون مي رفت که بايد يه نيش ترمز بزنند و هزينه رو پرداخت کنند!
شروع کوهنوردي
هوا هنوز تاريک بود که راه افتاديم به سمت ايستگاه يک. گروه ما 8 نفر بود که 7 تا از همکارآي اداره بودن با يکي از فرزندان!
بايد اعتراف کنم کوهنوردي تو همچين هوايي اون موقع صبح از صد تا خواب ناز بيشتر مي ارزيد.
قدم هاي اهسته، همراه گفتگو از هر دري با همکارا که با چاشني شوخي همراه بود فضاي راهپيمايي و کوهنوردي ما رو صميمي تر کرده بود.
تا ايستگاه يک، کمي با فشار و احساس خستگي برامون همراه بود ولي از يک به بعد مسير خيلي بهتر شد و فشار کمتر بهمون اومد .
ايستگاه دو کوله ها باز شدن و هر کي هرچي داشت رو کرد! ميوه،خرما،پسته و...
با خوردن يه چاي نبات راه افتاديم به سمت ايستگاه سه .
تا ساعت 9 بالا رفتيم ولي چون تله کابين تا ايستگاه 5 روشن نشد مجبور شديم برگرديم که دير نرسيديم.
از ايستگاه دو تا يک رو با تله برگشتيم و بعد مراسم صبحانه بطور کامل اجرا شد که تو اون هوا بد جوري چسبيد.
پايان کوهنوردي
ساعت ده و نيم صبح بعد از خوردن صبحانه با خداحافظي از همکارها اولين تجربه کوهنوردي نيمه حرفه اي ! من به پايان رسيد.
درد
مي دونيد درد يعني چي ؟
درد براي من اينه که بفهمم کارمند جوان خدماتي اداره مون که
هر روز ميز منو تميز مي کنه و عصري مي ياد سطل هاي زباله
رو جمع مي کنه يه روز نويسنده کتاب کودکان بوده ....
ارت ....دي ز !
اينکه از يه ماه قبل برنامه ريزي کني و کلي ليست بنويسي که کيسه خواب يادم نره منقل و ذغال رو بردارم، توپ واليبال، دوربين عکاسي ، زيرانداز، لباس گرم ، عينک دودي و خلاصه کلي چيزاي ديگه که مي خواي ازشون تو مسافرت لذت ببري با تمام دوستات زمان رفتن تو فيکس کني و ساعت 8 بري اول جاده آبعلي وايستي تا بقيه هم بيان برا رفتن به ناهارخوران گرگان ولي ساعت 10 تازه سر و کله يکي شون پيدا مي شه و تا آخريشون با زنگ موبايلت بيدار بشه و خودشو برسونه مي شه ساعت يازده و نيم !
تازه اونوقت اگه بهت بگن بابا تا ناهار خوران خيلي راهه و بيا بريم نوشهر !!! اونوقته که ديگه به آدم کارد بزنن خونش در نمي ياد.
البته اين اتفاقات مال تابستون قبل بود که منجر به رفتن ما به نوشهر شد و ناهار خوران ماليد...
و اما خرداد امسال نه قراري گذاشتيم و نه قولي به کسي داديم، ولي مطمئن بودم طهرون بمون نيستم. شده بود برم رو چمن کنار اتوبان نيايش چادر بزنم اينکار رو مي کردم.
0- مسير 1 ساعته تهران دماوند رو 5 ساعت تو ترافيک مونديم .نمي دونم چرا همه م ر ق د رو گم کرده بودند و به سمت شمال مي رفتند.
1- روز اول تعطيلات دعوت شديم مشا(نزديک چشمه اعلا دماوند) خونه مادرخانم يکي از دوستان خيلي خوش گذشت و کلي هم اکسيژن استنشاق کرديم.
2- روز دوم با تفنگ شکاري رفتيم شکار! ولي بجز تپه خاکي چيزي دستگيرمون نشد.
3- بعد خوردن ديزي دسته جمعي ناهار به همراه دايي جان !!! تصميم داشتيم برگرديم طهرون ولي نمي دونم چي شد که با تعارف (همراه با اصرار!!) دوست خوبم ميرحامد که داشتن مي رفتن شمال دست و پام شل شد و ما هم راهي شديم.
همسفر پرفکت
هوا عالي
جاده خوب
ديگه چيزي کم نداشتيم واسه بهونه که بگيم بهمون خوش نمي گذره . تا آمل و بعد محمود آباد و نور ترافيکي به اون شکل نبود ولي چشمتون روز بد نبينه نزديک سيسنگان پيرمون در اومد، بارون مي باريد وکلي از مردم که تو چادر بودند مجبور به جمع کردن اون شدن و پناه بردن به ماشيناشون.
شب تنکابن مونديم(خونه دختر خاله ميرحامد)
صبح هوا بعد بارون جيگر شده بود! تا رشت رو حسابي حال کرديم.
خونه خاله حامد رفتيم (البته مادرخانمش هم هست) و حسابي تحويلمون گرفتن يه ميرزاقاسمي خوشمزه و خورشت فسنجون باحال همراه زيتون پرورده خونگي درست کرده بودند که ما هم تعارف معارف نکرديم ومثل لودر خورديم.
بعد گرفتن يه دوش و ريفرش شدن عصري رفتيم انزلي کنار اسکله باقالي خورديم.
شب هم تا نصفش تو خيابونا فر مي خورديم شيرموز و اخته آلوچه و توت فرنگي هم حسن ختام خوردني هامون بود و بعد يه خواب سنگين...
برنامه امروزمون رفتن به قلعه رودخان بو که جاي همه خالي، خيلي خوش گذشت .
قلعه رودخان 20 کيلومتري شهر فومن در بالاي کوه بنا شده که متعلق به دوره سلجوقيان تمام مسير کوه رو پله سنگ چين کرده بودند و حدود 2 ساعتي پياده راه بود تا رسيديم به قلعه، مي تونم به جرات بگم يکي از بهترين مناظري بود که تا بحال ديده بوديم بقول يکي از بچه ها مثل فيلم ارباب حلقه ها بود.
بخاطر اينکه دل شما رو آب کني 2 تا از عکسار رو مي ذارم براتون.
روز آخر سفر هم تو راه از رودبار کلي زيتون خريديم وبا کلي انرژي مثبت برگشتيم طهرون

به خود آ
نه مرادم، نه مريدم، نه پيامم، نه کلامم، نه سلامم، نه عليکم، نه سپيدم، نه سياهم، نه چنانم که تو گويی، نه چنينم که تو خوانی، نه آنگونه که گفتند و شنيدی.
نه سمائم، نه زمينم، نه به زنجير کسی بسته و برده دينم، نه سرابم، نه برای دل تنهايی تو جام شرابم...
نه گرفتار و اسيرم. نه حقيرم، نه فرستاده پيرم، نه به هر خانقه و مسجد و ميخانه فقيرم. نه جهنم، نه بهشتم، چنين است سرشتم.
اين سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم، بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم.
حقيقت نه به رنگ است و نه به بو، نه به های است و نه هو، نه به اين است و نه او، نه به جام است و سبو، گر به اين نقطه رسيدی به تو سربسته و در پرده بگويم، تا کسی نشنود اين راز گهر بار جهان را.
آنچه گفتند و سرودند تو آنی، تو خود جام جهانی، گر نهانی عيانی، تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی، تو ندانی که خود آن نقطه عشقی، تو اسرار نهانی، همه جا تو، نه يک جای، نه يک پای، همه ای، با همه ای، همهمه ای، تو سکوتی، تو خود باغ بهشتی، تو به خود آمده از فلسفه چون و چرايی.
به تو سوگند که اين راز شنيدی و نترسيدی و بيدار شدی، در همه افلاک بزرگی، نه که جزيی، نه چون آب در اندام سبويی، خود اويی، بخودآی. تا به در خانه متروکه هر کس نشينی و به جز روشنی شعشعه پرتو خود هيچ نبينی و گل وصل بچينی. به خود آ.
خستگي
يه آخر هفته ي شلوغ پلوغ رو پشت سر گذاشتم
پنجشنبه يه بيست نفري مهمون داشتيم از دوستاي دوران دانشگاه،
آخه ما يه دوره اي هجدهم هر ماه داريم که تقريبا از سال 74 برقراره .
اون وقت ها همه بچه ها مجرد بودن و بيشتر قرار دوره ها بيرون تو يه رستوران يا کافي شاب و شايدم درنهايت به اوشوني ، جايي مي رفتيم . ولي اين شيش هفت سال آخر چون همه متاهل شديم بلطبع مهموني ها هم خونوادگي شده .
بچه ها يکي يکي بابا شدن (With out me) و بچه هاشونم دارن بزرگ مي شن ديگه فکر کنم تا چند وقت ديگه جا واسه ما نباشه و اونا ميدون رو بدست بگيرن و ماها رو اوت کنند.
مهمونيمون ساعت يک ونيم صبح جمعه بود که تموم شد و منو همسر محترم که خستگي از سر و کولش مي ريخت حمله کرديم به سمت خواب...
جمعه هوا فوق العاده عالي بود نه صبح بود که بيدار شديم با اينکه مرتب کردن خونه و کلي کار ديگه مونده بود برامون ولي ترجيح داديم با اتول جديدمون بريم يه چرخي بزنيم و از هواي بهاري نهايت لذت رو ببريم .
ميدون درکه اينقدر شلوغ بود که جا پارک پيدا نکرديم . فقط نيم کيلو گوجه سبز برقوني خريديم و با نمک فراوون توي ماشين زديم تو گوشش (خيلي چسبيد)
از درکه هم گردش کرديم به سمت کرج و خونه يکي از فک فاميل هاي تازه عروس دوماد شده چترمون رو باز کرديم و تا غروب که فيلم STEP UP 2 رو تماشا کرديم و بعد برگشتيم طهرون هونمون! (خونمون)
من طوري که دردسر آ (کاراي باقي مونده خونه) متوجه نشند يواش پيچوندم و رفتم رو تخت خواب و...(تعطيل)
اين هفته رو هم خدا خودش بخير بگذرونه کلي کار داريم که فکر کردن بهش مخمو مي پوکونه .
آي که چقدر دلم هوس يه مسافرت توپ کرده ....
شمال ...
کلاردشت ...
شايدم کردستان و بانه
فکر کنم الان وقتشه .